در روزگاری نه چندان دور جوانی از شهر اردبیل در منطقه الموت قزوین سرباز می شود.

سوری او را می بیند

عاشقش می شود

دل می بازد و داستان شروع می شود

عشق و عشقبازی به اوج می رسد

اما دوره سربازی تمام می شود

جوان کوله بارش را بسته و بی صدا به دیارش می رود

اما سوری چه می کند؟

توانش تاب ندارد

می آید! در پی عشق گمشده اش به راه می افتد

باز هم می آید

به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟

آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته

کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود

می رسد

او که نشانی ندارد

وحب به وجب این شهر را به دنبالش می گردد

پیدایش می کند اما . . .

جوان عاشق دیروز

امروز ازدواج کرده !

زن دارد، بچه دارد و زندگی

سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست.

سوری چه کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد؛ به راستی چه کند؟

او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد.

او تصمیم به ماندن می گیرد. هر روز عشق خود را از گوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین بار خانواده سوری او را به ولایت خود برده اند اما باز هم سوری بی تابی کرده و برگشته.

چندین سال از این موضوع می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما عشق در قلب سوری هنوز جوانه ای بیش نیست.

مردم شهر با کمک هم برای سوری جا و مکان تهیه کردند و سوری را دیگر از اهالی اردبیل می دانند. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت و با شرافت زندگی کرد.

به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که شعار.

که با دلش

آری به راستی که سوری مانند زلیخا نکرد

او به تنفس در هوای یار هم قانع است

آری قانع است.

این داستانی است که حقیقت است

می گویند سوری هنوز هم زنده است و در همین شهر زندگی می کند