دیگه بسه...
|
دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم... |
عاشق گفت چی گفت
به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.
به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.
به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.
به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.
به عاشقی گفتند: عشق چیست؟
چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست
می خوام رگ بزنم .........
دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
کاش میشد عشق را ثابت کرد.........
دیشب دوباره حالم به هم خورد ، بی خوابی زده بود به سرم نمیدونستم باید چکارکنم ،
تمام روز خسته باشی به امید اینکه شب استراحت کنی ولی چه فایده ... خوابم نمیبرد ،
این درد لعنتی ام میاد سراغم وقتی ناراحتم ، وای خدا آخه چرا ؟ دکتر میگه فقط عصبیه
هیچ دارویی نداره نباید ناراحت یا عصبی بشی ...
اما مگه میشه اصلا مگه تو میذاری ......
اعتراف میکنم که خسته شدم ، میفهمی خسته شدم روحم خستس بذار تنها باشم
فقط یه مدت بذار تو پیله تنهایی خودم باشم بهم فرصت بده بذار بفهمم می خوام چکار کنم...
بذار بدونم چی میخوام .....
ولی تو نمیذاری میخوای خواسته ت عملی بشه خواسته تو هم فقط داشتن منه .. اما به چه قیمتی
به قیمت از دست رفتن من .....
من نمیتونم رو حرف بابا حرف بزنم اینو بفهم دارم فارسی صحبت میکنم میفهمی ...
من این کارو نمیکنم ....
اگه اینقدر ادعای دوست داشتنت میشه شرط بابا رو عملی کن ، حرف نزن ، بابا برام تصمیم گرفته
ایندفعه هم خودش تصمیم میگیره ...
تو میگی منو دوست داری خوب عمل کن حرف نه ... خسته شدم بسکه حرف شنیدم
اصلا از حرف زدن بدم میاد ، متنفرم ...
دیگه اصلا دوست ندارم باهام حرف بزنی ....
حرفات جز ابراز علاقه به سبک خودت چیز دیگه نداره ... دوستت دارم ، زندگی منی ....ووو
حالم بهم مخوره یه کم عمل کن ، وقتی جوابی به ابراز علاقه هات نمیدم هزار تا فکر بچه گانه
میاد تو سرت .
تو دوستم نداری.... اصلا از اولش هم منو نمیخواستی من خودمو تحمیل کردم ... بود و نبود من
برات فرقی نمی کنه و... از این حرفا ...
تو اصلا اجازه نمیدی من هم بگم هستم ....
خسته شدم خیلی خستم دو سال زندگی من شده انتظار .........................
نمیخوام دیگه بهم زنگ بزنی ، نمیخوام دیگه باهات حرف بزنم میخوام تنها باشم ، میخوام بنویسم
میخوام نقاشیامو بکشم تو واقعا حتی اجازه نمیدی من نقاشی کنم ....
میگی نقاشیاتو بیشتر از من دوست داری ......
بهم فرصت بده ببینم اصلا دلم برات تنگ مشه اصلا دوستت دارم ......
بذار باهات صادق باشم من بهت قول دادم که دروغی بهت نگم الان هم میخوام تنهام بذاری همین ....
این شب هم تموم نمیشه حالم داره بد و بدتر میشه .
.
دو همسفر.....بخوانیدضررنمی کنید
همه اين ها به تو بستگي دارد .
یک توبه می تواند نجات دهنده ی انسان از دوزخ باشد .
ارزش هدایت یک نفر می توان از دنیا وما فیهای آن بهتر باشد .
یک درخت می تواند آغازگر جنگلی باشد .
یک پرنده می تواند منادی بهار باشد .
یک لبخند می تواند آغازگر دوستی باشد .
یک نوازش می تواند روحی را تسلا بخشد .
یک ستاره می تواند راهنمای کشتی در میان دریا باشد .
یک واژه می تواند تعیین کننده هدف باشد .
یک رأی می تواند سرنوشت ملتی را تغییر دهد .
یک پرتو خورشید می تواند روشنی بخش اتاقی باشد .
یک شمع می تواند زداینده تاریکی باشد .
یک خنده می تواند بر غم و غصه چیره شود .
یک قدم آغازگر هر سفری است .
یک امید تازه قادر است روحیه ها را بالا برد .
یک نوازش می تواند بیانگر توجه و همدلی باشد .
یک صدا می تواند حاوی سخنی خردمندانه باشد .
یک قلب می تواند آنچه را حقیقت است دریابد .
داستان عشق سوری
در روزگاری نه چندان دور جوانی از شهر اردبیل در منطقه الموت قزوین سرباز می شود.
سوری او را می بیند
عاشقش می شود
دل می بازد و داستان شروع می شود
عشق و عشقبازی به اوج می رسد
اما دوره سربازی تمام می شود
جوان کوله بارش را بسته و بی صدا به دیارش می رود
اما سوری چه می کند؟
توانش تاب ندارد
می آید! در پی عشق گمشده اش به راه می افتد
باز هم می آید
به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟
آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته
کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود
می رسد
او که نشانی ندارد
وحب به وجب این شهر را به دنبالش می گردد
پیدایش می کند اما . . .
جوان عاشق دیروز
امروز ازدواج کرده !
زن دارد، بچه دارد و زندگی
سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست.
سوری چه کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد؛ به راستی چه کند؟
او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد.
او تصمیم به ماندن می گیرد. هر روز عشق خود را از گوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین بار خانواده سوری او را به ولایت خود برده اند اما باز هم سوری بی تابی کرده و برگشته.
چندین سال از این موضوع می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما عشق در قلب سوری هنوز جوانه ای بیش نیست.
مردم شهر با کمک هم برای سوری جا و مکان تهیه کردند و سوری را دیگر از اهالی اردبیل می دانند. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت و با شرافت زندگی کرد.
به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که شعار.
که با دلش
آری به راستی که سوری مانند زلیخا نکرد
او به تنفس در هوای یار هم قانع است
آری قانع است.
این داستانی است که حقیقت است
می گویند سوری هنوز هم زنده است و در همین شهر زندگی می کند
داستان آموزنده : چهار شمع
محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد .
شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابر این هیچکس نمی تواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد . پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد .
شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس می کنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند ولازم نیست بیشتر شعله ور بماند. وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد .
نوبت شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : نام من عشق است
من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند . مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند . طولی نکشید که او هم خاموش شد .
ناگهان پسرکی وارد اتاق شد .
و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شدند .
پسرک به آن سه شمع خاموش گفت : شماها چرا خاموشید ؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام میشوید روشن بمانید ؟
و سپس شروع به گریه کردن کرد .
ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت :
نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله من آن سه شمع را روشن کنی .
نام من امید است .
داستان گفتگوی کودک و خدا – داستان کوتاه
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟”
خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”
خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”
کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”
کودک با ناراحتی گفت: “وقتی میخواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”
اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشتهات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعاکنی.”
کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”
- “فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”
کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”
خدواند لبخند زد و گفت: “فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.”
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.”
داستان جالب و خواندنی قدرت بخشش

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید
از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،
از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند
راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد
تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:
«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،
اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . .
داستان آموزنده :تاثیر دعا – داستان کوتاه
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!